صدای خاموش
در سکوتی مملو از فریاد بی صدا از غم بی کسی خود می نویسم
زندگی را بی تو بودن . . . . . . . . . . باور ندارم باورم کن تا که من باور نمایم بی تو بودن را کنارم ای که تو تنها پناه این دل بی سر پناهم آدم ها چون آه می مانند در درون غوغا دارند و در برون دم بر نمی آرند آدم ها چون دم می مانند ولی آنچه دارند دم بر نمی آرند آدم ها چون ها می مانند به یک لحظه یک رنگ و با یک آه روی دیگری دارند آری آدم ها چون آه و دم و ها می مانند این آدم ها نمیدانم چرا دل بیقراری می کند انگار بار اول است این دل گدایی می کند گفتم گدای عشقتم گفتی کدامین عشق گوی گفتم فدای نام تو گفتی برو عشقی بجوی گفتم تراخواهم ز جان گفتی به من نه این نه آن گفتم تر خواهم بسی گفتی نمی خواهی کسی گفتم صدایم را شنو گفتی به من گویم که رو گفتم چرا گفتی چنین گفتی سزاوارت همین گفتم ترا دل نیست یار گفتی شوی بهرم چو خار گفتم شده اندیشه ات گفتی برفت از دیده ات گفتم عزیزم یار من گفتی نگو دلدار من گفتم تو عشق من نهی گفتی نباشد این رهی گفتم چرا جا می زنی گفتی دمی می میزنی گفتم تو مست ولایقی گفتی نه بهرم عایقی گفتم قسم بر جان وتن گفتی خداحافظ به من گفتم بشو یارم کمی گفتی نمخواهم دمی گفتم بگو دلدارکیست گفتی دل ودلدار نیست گفتم حقیقت جسته ام گفتی به بذله گفته ام گفتی که یار این دلی لیکن برایم دلبری گفتم که خوشحالم عزیز بار دگر ساقی بریز خواهم شوم مست وخراب تا باورم گردد سراب زبس بد دیده ام از دست یاران دلم خونین شد و گشته ست نالان چه گویم گر تو هم اهل دل هستی زمان حبسم نمود ، حتی ز باران می خوام فراموشم بشه گذشته های تلخ من روزهای سخت زندگی خزون و هم بهار من دوری ز لحظه های بد دوری ز هر چه نا مراد قدم به سوی زندگی تا که برام شادی بیاد می خوام صدا کنم تورو بگم عزیز ناز من اگر خودت خواستی بیا نگم به تو ، بیا بیا صدای پا تو می شناسم اگر چه دوری از دلم ولی همیشه با توام حتی تو شادی و تو غم می خوای الان که فاصله هزار هزار فرسخ شده بگم چی کردی تن تو یا تو پای قشنگ تو می خوای بگم الان کجا می خوای بری یا که نری می خوای بگم وقته چیه ؟ آره عزیز نازنین آخر شعرم رسیده وقت خداحافظیه من آن قطره که هر دم بر تو ای دیده نمایانم من آن ابرم که هر دم لحظه ی امید بارانم زشادی آیدم بهرت زغم هم آمدن دارم اگر پرسی ز حال من نمی دانم نمی دانم ببارم بهر عاشق من بسان ابر بارانم درون دل پناهم هست و در بیدل فراوانم برای تو ای خالق زیباترین زیباییها کاش میتوانستم دستان مهربانت را در دستم بگیرم و با بوسه هایی که در اعماق وجودم پنهان نموده ام که تا روز وصالت تقدیمت نمایم را به تو هدیه کنم ای مهربانترین مهربانان شرمسارم که نمی توانم این همه لطف و صفایت را حتی برای دقیقه ای پاسخگو باشم تو ای آگاه به همه عالم بارها و بارها تا حد جنون و دیوانه وار مرا شرمنده خود نمودی به جز تو چه کسی میتواند این همه نعمت و محبت و .... را بدون هیچ چشم داشتی نثار بندگانش نماید خدای مهربانم به اطرافم که منیگرم دستان پر برکتت را ، و به آسمان نیلگون آبی که نظاره گر میشوم زیبایی چهره ات را احساس و لمس میکنم .......... تا به امروز زندگی ام هر آنچه را که در دل طلب نمودم و حتی به زبان نیاوردم همه و همه را به من ارزانی دادی . تو چنان کردی که زبان قاصر و قلم از نوشتن ناتوان است و من یک بنده حقیرتوام که در پاسخ الطافت چیزی برای گفتن ندارم که در قبالش تقدیمت کنم و همیشه و همیشه شرمنده ات باقی می مانم خدای من دوستت دارم ترا می پرستم واز پرستش وعشق ورزیدن به تو سرشار از لذت و غرور میباشم و ازاین که لیاقت دوست داشته شدن از سمت توای مهربانم را دارم سراپا بیقرارم ای مهربانترین مهربانانم از کوچکترین تا بزرگترین را به من هدیه دادی اگر در طول زندگی ام با بدی و ناسازگاری روبرو شدم در آن دم هم تو همدمم بودی و حکمتی در آن نهفته بود که شاید چشمان غافل من آن بصیرت را نداشت که در آن لحظه لطف تورا بنگرد اکنون باردیگر شرمسار توام که حکمتت در عدوت هم سرمی گشاید و از بارش ترنم باران لطفت بر من هدیه ای دیگر می آفریند خدای نازنینم یادم می آید که در دل تاریکی شب با چشمانی اشکبار ، در اندرون دل تنهای خویش آرزویی را زمزمه میکردم و تو بدون هیچ منتی سحر گاهان مرا به آرزویم رساندی آری این تنها از موهبت الهی توست که شامل حال من ناتوان در قبال محبتت نصیب میشود جز تو چه کسی میتواند .... خدای من بارها و بارها کلید حل مشکلاتم را دو دستی تقدیم کردی و من بدون هیچ دلهره ای درب مشکلاتم را با کلید تو باز نمودم و هیچگاه دستمزدش را از من طلب نکردی خدایا میدانم بودن و نبودنم در کنار تو برایت که همه زیباییهای دنیا از آن توست تفاوتی ندارد اما بارالها بودنت را از من دریغ مکن که بی تو هیچم و هیچ دوستت دارم تا بی نهایتی که همه اش از آن توست ای دانای دانایان تو خود تنهایی و تنها تویی که می توانی یکی باشی چون هیچ همتایی برایت یافت می نشود ای تنهاترین تنهایان با این همه یادم میاد که بستر تنهاییم را چنان گرم نمودی که هردم دل با یاد تو همدم دارد دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم به خدایی خودت سوگند که همه ی لحظات زندگی ام را نام و یاد توست که به خوشی میگذرانم هر آنچه از سمت تو به سویم روان گردد می پذیرم و با جان و دل همراهیش میکنم دوستت دارم فريباي تو چون محبت از تو دیدم میدهم مهرم به بنده ازتو من دیدم فراوان مهر بی مزدت به بنده لطف بی منت که دارد بهر هر کس رو نماید جز تو خالق مهربانی بر همه مخلوق و بنده به یاد داشته باشید که این سروده را برای سنگ قبرم سروده ام تا در جهان بودم ، نبود بهر دل تنهای من ، یک یار و غمخوار و کسی اکنون که رفتم از برت آیی سراغ خاک من ، گویی که تو یار منی باشد . . . ندارد این دلم ، کینه ز هیچ اهل دلی زیرا . . . . که تنهایی مرا ، چون خاک خفته در برم صیقل بداد ، یک رو بساخت بهرم بخوان یک فاتحه ، آنگه برو از پیش من چه نویسم از غم دل که ترا اثر ندارد به که رو کنم که گفتن دگرم ثمر ندارد گذز زمان گذارد به چه قیمت گزافی دل بی مروت تو ز دلم خبر ندارد نه نگاه چشم دیگر نه سرا ی یار دیگر به دلم روا نباشد که شبم سحر ندارد به کجا روم رقییانت همه چشم به دل سپارند به دل غمین بی کس غم تو دگر ندارد چه شود اگر توانی به دلم نشان گذاری نشو م چنان نگینی که میان گهر ندارد همه گویدم ترا هست دل بیدلی که باید شد ه ام مثال دختی که دگر پدر ندارد گر اگر جدا نمایی گل خشک شاخه ام را به چسان روان نویسم قلمی جوهر ندارد به فریب خود فریبم که دلم به دلبری هست در لحظه بودن آمدم تا در کنارت عاشقی را یاد گیرم آمدم تا خاطراتم را همه در باد گیرم آمدم شاید بگویی فرق تو با دیگران چبست آمدم شاید ببینم بار دیگر عاشفم کیست آمدم اما که داند احظه ها در لحظه بودن آمدم اما دریغا بی دل و تنها سرودن آمدم گفتم که شابد درب دل را بازگویم آمدم دیدم دل تو ببش من دمساز گویم آمدم بردی دلم را ، بی کس و تنها دوباره آمدم پای پیاده ، غم شده بر من سواره آمدم گفتم صباحی در کنارت می گذارم آمدم با دیدن تو ، گو چسان دوری سپارم آمدم ای نا رضای روزگار درد و حسرت آمدم تا خود بسازم بهر تو یکباره فرصت آمدم اما برایت من حکایت ها نگارم آمدم تا دیدگانت را به دریا ها سپارم آمدم با عزم راسخ دیگر م حتی غمی نیست آمدم شاید توانم نمره ات را من دهم بیست سفرنامه سفر خود قصه ی بی منتهاییست سفر خود داستان بی صداییست سفر خود آرزوی دیگران است سفر بی یار خود باری گران است سفر اندیشه ی از هر چه هستی ست سفر با عشق چون پیکی ز مستی ست سفر گم گشتن از تنهایی خویش سفر جاری شدن در زخم و در ریش سفر دست فراموشی سپردن سفر از نامرادیها بریدن سفر یعنی روی تا شاد گردی سفر یعنی مثال باد گردی سفر یعنی رهایی از در وبند سفر یعنی برو از چون و از چند سفر یعنی همان راه الهی سفر یعنی ز دور از هر بلایی سفر خواهم به دور از زندگانی سفر خواهم به راه جاودانی سفر خواهم روم دیگر نیایم سفر خواهم که راهم را بیابم سفر خواهم به نزد مهربان یار سفر خواهم به پیش نازنین یار سفر خواهم خدایم را ببینم سفر خواهم ببینم تا بمیرم سفر خواهم خدایم پاسخم ده سفر در نزد خود ارزانی ام ده
بی فایده تا
حالا هر چی نوشتم واسه بنده ی خدا بود
تازه
فهمیدم عزیزان که اینا نداره هیچ سود
گفتن شعر واسه مردم مثه پوک زدن به قلیان
چی
داره برات بیاره به جز از یه عالمه دود *******************
انگار اینجا دلا مردن یا که از ریشه سوزوندن انگاری
آدم های خوب ، هیچکدوم اینجا نموندن
آدمهای این زمونه دیگه از سکه گذشتن
قبلا
ها دو رویه بودن ، حالا صد چهره میمونن
*********************
بزرگ کوچک دگر برای شعرام برات وقتی ندارم دگر برای
خوندن اسمتو نمی یارم دگر حتی یه لحظه از دوریت نرنجم دگر برای رفتن
، ثانیه کم میارم ********** گفته بودن رفیقات ،
آدم نا رفیقی با پنبه سر
می بری بدون تیزو تیغی دروغ و راستی انگار
یکی شدن به پیشت نترس تو از
زمونه، اگر نداری ریگی ********** برو که راستی خوبه ، کنار من نباشی آخه
برای موندن تو نخود هر آشی برو که بی تو مستم ، در غم و شکستم یه
وقت نگی دوباره میخوای که اینجا باشی
مسافر
منم آن مسافر که در غربتم بی مهابا
منم آن مسافر که یک
منتظر بی سراپا
منم چون
مهاجر کبوتر گذارم ندانم به
هر جا گذارم در افتد همان سو روانم
چه گویم مرا راه دور است و مقصد نهایی
شنیدم به هر مذهب و دین و سنت بهایی که دست فلک بر سفرهای ما بی گناه نیست
نداند کسی ، بی حزین در سفر ها بگو
کیست??
به یک روز در دشت و صحر ا قدم میگذارم
به روز دگر معبد و قبله گاه ، شد گذارم
ننالم ز دست فلک تا که خود را رهانم
به
امید حق ، آن چه آید به او می سپارم
گفتم
گفتا گفتم : که بی تو شبم در غم بسر شود گفتا : به من نگو که چسان هر شب سحر
شود گفتم : به اشک و خون شده دیدگان من گفتا : دگر نهی تو برایم شبان من گفتم : که دوری تو چون زخم بستر است گفتا : گفتا که رنگ حنای تو از هرچه
کمتراست گفتم : چه شد گنهم گر عاشقت شدم گفتا : تو گو به من گه چرا من مانعت
شدم گفتم : اگر خدای من بداند و من هیچ
کرده ام گفتا : به یک کلام نخواهمت دگر ،این
است حربه ام گفتم : دلیل دوری قلبت ز قلب من چه بود
گفتا : نمیتوان ، به زبان گفتنش چه سود گفتم : سیاهی شب بر روز من نشست گفتا : مرا فدای سرم گر آن دلت شکست گفتم : که با چه زبان گویمت عزیز گفتا : برو به فکر خودت باش واشک مریز گفتم : سپارمت در دست ایزد جهان گفتا : همه اش قصه بوده که گفتم بیا
بمان گفتم : چه گویی ندارمت باوری دگر گفتا : بخواهمت ترا من از دل و جگر گفتم : همه اش فسانه بوده گفتی به من گفتا : به یک دم دیدنت بدهم جان وتن .......این شعر هم تقدیم
تو باد بودی
عزیزم ، در بهترین روز رفتی ز پیشم دل مانده در
سوز عشق
تو بر من دنیا طراوت من از نبودت دارم شکایت
بودی، نبودم غم از شکستن اما به اکنون ، غم ها نشستن
دانم
تو را نیز گاهی به یادم باشی تو خوشبخت ولله
شادم بودی
امید و دادی هر آن بود گفتم بده آب ، دادی به من رود گر
تشنه بودم سیراب کردی با دست خالی گفتی
که مردی هر
آنچه در دل ، یادش نمودم با عشق دادی ، من هم سرودم وبلاگ
شعرم با دست نازت هر روز زیبا میگشت سازت در
آتلیه ، آن عکس زیبا فکرش مرا هم میبرد رویا در
یاد من هست آن جای خالی دادی به من تو ، امید عالی زیر
ستاره در حسرت نور
هر شب به گریه ، گردیده ام کور در
معبد ما ، یادش گرامی هر روز بینم جای تو خالی دنیای
عشق است بودو نبودت آن بوسه هایت باآن وجودت هر
کور سویی از دور آید قلبم بگوید ، شاید بیاید هر
شب دو دیده ، خیره به کوچه شاید بیایی ... دانم که پوچه ناگفته ها در حسرت نگاه یک عاشق
چه خوانده ای ؟ در ظلمت سیاهی شب
ها چه دیده ای ؟ آن چیز که در پس پرده
آشکار گشته است مانند آن رهگذری که
در بر آب تشنه است گر گویمت آنچه به دل
در حسرتش نشست شاید بگریه در افتد
سحاب و دلش شکست آیا به گوش خود
بشنیدی آه و ناله ی یتیم یا گم شدی تو تا به
کنون از راه مستقیم اینها همان نشانه ی
حسرت ز بود یار هر شب به دل فسانه
شود از دست روزگار گر دل ندارد همدمی
و نباشد برش دلی از دید من بر نا
نگشته این نیست مشکلی اما اگر که نام کسی به نام تو گردد وصلتی بود و نبود او ، همه
اش گشته ست حسرتی گر آیدت سراغ تو ، خون جگر دهد گر دور باشدت ، دگرت
دردی دگر دهد حالا میان دو بوم و هوا ماندم به هول ولا باشد غمم در آید
و بی او شود بلا خدایم همه شب در انتظارم که تو از درم درآیی چو خبر رسد به دستم که تو در ورای مایی شب و روز من تو دانی ،همه آنچه را که خوانی چه نویسمت خدایم ، تو بده همان که دانی نکند روم زیادت ، شودم جدا ز راهت دل ناتوان و بی کس ، به امید وصل پاکت گاه گاهی بعضی وقتها دلا غصه دار میشن تو خزون موندن و بی بهار میشن گاهی وقتها چشای بارونی ارزونی میاد دل و دیده دوتا باهم توی مهمونی میاد بعضی وقتها خودت اینجا دل تو جای دیگه ست انگاری قلب و دل تو ، همشون تیکه تیکه ست گاهی وقتها میشی خسته از زمون و روزگار تف ولعنت می کنی ، چرا چنان اومد به بار بعضی وقتها دوست داری پر بزنی تا راه دور هر کجا دیدی دری بسته بری حتی تا گور گاهی وقتها عاشقی ، اما ، کو عشق فاصله از قبرسه تا به دمشق بعضی وقتها قصه پایان نداره هر چقدر کشش بدی تاب میاره گاهی وقتها خوبه که یک دسته شه هر چی پرونده ی ناجور بسته شه بعضی وقتها بعضی وقتهاست که به بغضی میگذره گاهی وقتها گاهی وقنهاست که به گاهی میگذره اینه رسمه روزگاران گاهی شادی ، گاهی اندوه کاش همیشه همه دنیا باشه از شادی به انبوه گاهی راست میگن رفیقا ، گاهی راستی بی عبوره گاهی گر درست و راستی ، می بینی که سوت وکوره بعضی وقتها ، می زنیم به سیم آخر قسم ارواح مرده میخوریم بدون باور بهتره که گاهی وقتها ، درب اندیشه ببندیم هر چه را که قسمتش بود بگیریم بروش بخندیم گاهی رسم بی وفایی یادمون میاد دوباره حتی روز جشن میلاد ، یادمون میره یه باره اینا رو نوشتم اینجا ، بدونین که دنیا اینه اگه عاشقی عزیزم ، تو بمون بدونه کینه خستگی زیاده امروز ، دل من شکسته شاید واسه دوخت و دوزدیگر ، فرصتی دوباره باید شده این برام حقیقت ، داده یادم روزگارم که بگم ببخش عزیزم ، همیشه تقصیر کارم دیگه دستام میمونه باز ، واسه هر چی که خوشاید اگه باشی تا همیشه ، میمونم تا که سرآید تقدیم به کسی که گاهی دوره گاهی نزدیک عشق غریبه عشق تو ای غریبه . . . قفل در دلم رو . . . با یک نگاه . . . شکسته . . . میخوام برات بگم من . . . عشق غریبه . . . پاکه . . . گرچه کنار ساحل . . . نشسته روی خاکه . . . غریبه ای تو . . . بر من . . . نگات آشناست . . . اما انگار . . . که سالهای سال . . . این دل من با شماست . . . بوی تنت . . . قشنگه . . . انگار خزون پارسال . . . یا شایدم . . . تو اون سال . . . سالهای بی بهاری . . . که یا د تو بهار کرد . . . اومدنت تو دنیام . . . برای من نگار کرد . . . می شناسمت عزیزم . . . تو اون خزون رو بردی . . . به دست باد . . . سپردی . . . گفتی به من . . . که دنیا . . . خیلی قشنگ و پاکه . . . اما همه زرق و برق . . . ارزش تکه خاکه . . . تنها . . . دلا میمونن . . . عزیز مهربونم . . . که واسه دل . . . می خونن . . . آخه تو گفتی با من . . . خدا خودش همیشه . . . تو دل پاک . . . میمونه . . . واسه ی دلهای عاشق . . . از خوبیها . . . میخونه . . . خدا خودش. . . میدونه . . . تنهایی خیلی سخته . . . با تو بودن عزیزم . . . واسم مثال بخته . . . یه بخته خوب و نابه . . . که انگاری . . . تو خوابه . . . گر چه تو دوری از من . . . یا د تو مثل اینه . . . پیش رومه همیشه . . . وا لا بدون که اینجا . . . یادت نباشه پیشم . . . شبم سحر نمیشه . . . رویای شقایق شقایق بوده ای هر دم برایم تو عاشق بوده ای چون گل نگارم برایت هجرتم بس ناگوار است نگو برمن خزانت در بهار است تورا از جان و از دل خواستم من به تو تقدیم کردم جان و هم تن توهم سرشار ز عشقت کرده ای لیک به دیدارت شدم من مست بی پیک تو خود جام شراب خانه بودی گل گلدان آن کاشانه بودی دلم می خواست باشم همدم تو به شادی در کنارت هم غم تو تو هم می خواستی من را برایت نگارخانه و عشقم سرایت کبوتر بوده ای بهر م تو زیبا کبوتر چله گشت و عشق رعنا همیشه با تو بودن آرزو بود ولی نام تو مبهم روبرو بود به رویایم ترا عاشق سرودم چو از رویا برون گشتم نبودم به رویایم بگفتم یار من شو نه یار دم ،، دل و دلدار من شو تو گفتی دم غنیمت دان عزیزم که گر تکرار کردی می گریزم به تو گفتم دو راهی روبرو است اگر باشم همیشه بوده ام مست بمانم در کنارت با دلی خوش به دستت جام خواهم دادو هم نوش اگر خواهی روی روزی زپیشم بدان حیران و سرگردان زخویشم تو گفتی عشق ما عشقی ست دمساز بیاو با دم عشقم همی ساز بگفتم پس خدا حافظ نگارم نمی خواهم دگر در خواب مانم شقایق عمر طولانی ندارد ولی عشقی به آن معشوق دارد که با مردن نمیرد از دل او که یادش می برد بر منزل او
انسان
همانگونه که آدم روی یک سکه است
انسان روی دیگر ش بوده
آری این دو
سکه را به دو روی کامل می نمایاند
چه خوب میگردد اگر
هر آدمی انسان شود
دیگر نباشد اندوهی برای ارتباط آدم بی روی دیگر آنروی
سکه
کاش انسان روی پر رنگ همان سکه شود
آری بشو انسان ای آدم
تو خود جای کسی هستی که روح مهربان پروردگارم در
وجودت دمیده
پس چرا بی محتوا گردانده ای تنها به نام آدم
ای انسان که میتانی بمانی تو همیشه
یک انسان کامل
ا
سلام
سلام ای روزگار زشت وزیبا
سلام ای عاشقان رفته رویا
سلام ای هموطن بنشسته غربت
سلام ای روزهای رفته حسرت
سلام ای نازنین زیبا دلارام
سلام ای اشکهای پرشده جام
سلام ای دستهای سخت کاری
سلام ای گامهای استواری
سلام ای بوسه های یار دورم
سلام ای با وفا سنگ صبورم
سلامم را شنیدی ؟؟ کو جوابم ؟؟
نگو بار دگر رفتی به خوابم "
دوست دارم
دوست دارم جام می در دست گیرم
هم بنوشم هم بنوشانم تو را
تا در کنارت مست گیرم
دوست دارم
روی زانوهای تو آرام گیرم
دستهای مهربانت را
به مثل مرحمی در دام گیرم
دوست دارم من تورا
ای با وفا
ای مهربانم
من نمیدانم که هستی
هر که هستی
می پرستم من تورا
آرام جانم
نبودی
دیروز که از عشق سرودم نشنیدی
دیروز که از قصه نوشتم تو ندیدی
دیروز که محتاج نگاه تو دلم بود
لیکن تو نبودی و ندیدی نشدم سود
امروز برای تو نوشتم ز دل تنگ
از سختی ایام که بر من شده چون سنگ
امروز دلم حال وهوای دگری داشت
انگار دوباره تخم عشقی به دلم کاشت
امروز چرا یاد دل من نکنی تو
گویا به زبان بی زبانی گویدم رو
برای این دل تنهای نالانم
دلم سوزد
برای لحظه های یار گشتن
بهر یارانم
دلم سوزد
برای با تو بودن در کنارت
در خزان زندگیهایم
دلم سوزد
برای بی کسی های رفیقان
کس شد در بی کسی هایم
دلم سوزد
برای همصدایی های یار بی صدای
بی وفایانم
دلم سوزد
دراین گم گشت
ه ویرانم به تنهایی
سزاوارم
دراین بیراهه
من گم کرده ام راهی
سزاوارم
در این جمع رفیقان
کو پناهگاهی
سزاوارم
سزاوار تمام کرده های خویش را
اینک که میدانم
بدان ای نازنین یارم
سزاوارم
رضایم بهر هر نامردمی هایی
که میدانم
سزاوارم
سزاوارم . . . . .
ABOUT

